پس بهارم حالا که برفها رفته اند بیا کوچه ی برفی چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم نفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیدایی که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه ی برفی به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه ترا من در ته این کوچه ی برفی رها کردم چه شبها تا سحر در خلوتی بیرنگ نشستم مو به موی خاطراتت را سوا کردم به پای قاصدک بستم صبوری را شبیه گل نوشتم به روی گل که من بی تو چه ها کردم خبر دادی که می آیی سوار شاپرک در باد بیا ای اوج زیبایی که غم ها را رها کردم سعی کن مثل خورشـــــــــید زیاد نور نـــدی چون همه از نــورت استفاده می کنن ولی اصلا نـــگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ســــتاره کم نــور بدی تا همه تو خلــوت شباشون دنبالـــت بگـــردن روحم را که باد می برد نه دیگر مجالی نمانده است
لیاقت میخــــــــواهد / شریک /شدن
تو خوش باش به همیــــن / با هم بودن / های
امـــروزتــــــ
من خوشــــــــــــم به خلـــو ت تـــنهاییام
تـــــــــو بخند به امــــروز
ندیدی
من چگونه
در لابلای سرگردانی زمان
دست و پا میزدم
و خودم را گم کرده بودم ...
هنوز پیدا نشده ام ...
هنوز تا هنوز
سفر درازی در پیش است
و خستگی راه مرا می آزارد ....
این روح سر گشته ...
با تو هم سخنی بگویم ...
بگذار و بگذر
| Design By : Pichak |



