تبليغاتX
--«( دریا در من )»--

--«( دریا در من )»--

و این نیز بگذرد !!!

سفره سین


پلاس کهنهء اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگی میتازد امروز
چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز و زمین ای دوست
بنگر بنگر زمین هم پوست میاندازد امروز
پلاس کهنهء اندیشه را دور باید انداخت

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینهء بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از کینهء بهمن
 نشسته با گل و خورشید به مهمانی

به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانهء امروز

 به داغ دل فراموشی دهیم با هم
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفرهء عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینهء بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از کینهء بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

تماشا کن در آینهء نوروز
نمیبینی غبار قصهء دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
به گوش خاک محزون
بیائید سفرهء عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

سلام سایهء سالار سرو ناز
سرود سار و سهره سرود عشق ورزی
سپیده سیل سوسن در سحرگاه
سمن بود ساعت سرشار سرسبزی
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفرهء عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفرهء عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

به جای سوگ و سرما

به جای سوگ و سرما

 

 

.............................................

 

سلام دوستان گلم

 

نمی دونستم برای سال نو باید چی بنویسم ولی این شعر

 

رو تقدیم می کنم به همه شما دوستان گلم

 

عیدتون مبارک

                                       

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت9:42 قبل از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
دلتنگی

جشن دلتنگی

 

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مردن
شب دل کندن من از ما بود

 

.............................................................

 

و دیگر فقط سکوت سکوت و................سکوت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت1:9 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
مرگ جادوگر

 

 

نون و پنیر و سبزی

 

 

نون و پنیر و هق هق سفره ی سرد عاشق

نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق


نون بیات و حلوا سوخته حریر دریا

نون و پنیرو گردو قصه ی شهر جادو


نون و پنیرو بادوم یه قصه ی نا تموم

نون و پنیرو سبزی تو بیش از این می ارزی


پای همه گلدسته ها دوباره اعدام صدا

دو باره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها


حریق سبز جنگلا به دست کبریت جنون

از کاشی های آبی مون سرزده فواره ی خون


نون و پنیرو بادوم یه قصه ی نا تموم

نون و پنیرو سبزی تو بیش از این می ارزی


قصه ی جادوگر بد که از کتابا می اومد

نشسته بر منبر خون عاشقا رو گردن می زد


کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود

برای گیس گلابتون اون روز مث همیشه بود


پونه می ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه

می رفت که از بوی علف تمام شهر و پر کنه


غافل از اینکه راهش رو جادوگر دزدیده بود

رو صورت خورشید خانوم خط سیاه کشیده بود


آهای آهای یکی بیاد یک شعر تازه تر بگه

برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد که از کتابها می اومد

...............................................

 

سلام

 

ممنون از همه شما که تو این روزا من رو تنها نزاشتین ..... من تصمیم

 

گرفتم

 

دوباره شروع کنم ... جا داره که از یکی از دوستان خوبم تشکر کنم که

 

وقعا با حرفاش رو من تاثیر گذاشت ..... ممنون آبجی

 

.................................................................

 

 

بچه ها بیاید به کمک هم دیگه جادوگر رو از زندگی خودمون بیرون کنیم

 

به امید اینکه دیگه جادوگری وجود نداشته باشه

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت9:50 قبل از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
بدرود

 

 

چکاوک

 

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

 

 

……………………………………..

 

حالا تو نیستی و فقط جای پات مونده رو دلم

 

کاش در لحظه تصمیم گرفتن کمی به من فکر

 

می کردی و خودتو می زاشتی جای من ....

 

کاش به حرفای که زدی عمل می کردی

 

بعد از تو فقط تنهایی که برام مونده

 

((تنهایی تنها چیزی که به آدم خیانت نمی کنه))

 

بدرود ای بهترینم  

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت6:21 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
سال2000

 

سال 2000(86)

 

سال سقوط سال فرار


سال گریز و انتظار


فصل شکفتن فلز


سال سیاه دو هزار


سال سقوط عاطفه


تا بینهایت زیر صفر


نهایت معراج ذهن


اندیشه ی تفسیر ثقل


تو ذهن ماشین های سرد


معنای عشق و احتیاج


روی نوار حافظه


یعنی یه درد بی علاج


سال به بن بست رسیدن


پنجه به دیوار کشیدن


از معنویت گم شدن


تن به غریزه بخشیدن


قبیله یعنی یه نفر


همخونی معنا نداره


همبستگی خوابیه که


تعبیر فردا نداره


سال سقوط سال فرار


سال گریز و انتظار


پاییز تلخ و بی بهار


سال سیاه دو هزار


سالی که خون تو رگها نیست


قلب فلزی تو سینه ست


وقتی که تصویر زمان


شکستگی آینه ست


قبیله یعنی یه نفر


همخونی معنا نداره


همبستگی خوابیه که


تعبیر فردا نداره


تو اون روزایی که میاد


کسی به فکر کسی نیست


هرکی به فکر خودشه


به فکر فردا کسی نیست


همه به هم بی اعتنا


حتی به مرگ همدیگه


کسی اگه کمک بخواد


کی می دونه اون چی می گه ؟


توی کتابای لغت


سفید برگا همیشه


نه دشمنی نه دوستی


هیچی نوشته نمیشه


این ناگزیره واسه ما


سیر سعودی تا سقوط


همیشه قصه ی صدا


تموم با حرف سکوت


وقتی که آیینه ی عشق


سیاه بشه زیر غبار


وقت طلوع فاجعه ست


میرسه سال دو هزار

 

 

.....................................

 

هفت سین

 

این روزا همه مشغول خونه تکونی و آماده شدن برای فصل بهار ......

 

ولی به نظر من

 

دیگه بهار وجود نداره ، بهار شده افسانه که شاید تو خواب بشه دیدش

 

ولی در واقعیت وجود نداره

 

به نظر من زیبایی فقط یه نقاب ، یه نقاب واسه پنهاه شدن

 

زشتی هاست

 

 

کاش زیبایی وجود داشت

 

                کاش خوبی بود

 

                کاش وفا دائمی بود

 

     کاش دوست داشتن حقیقی بود

 

 

 

این هفت سین که من برای خودم چیدم

 

سین اول: سکوت

 

سین دوم:سقوط 

 

سین سوم:تنهایی 

 

سین چهارم:ناامیدی

 

سین پنجم:بی وفایی

 

سین ششم:دروغ

 

و سین هفتم که انتظارش رو می کشم

 

مرگ

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت10:43 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
خدا نگهدار

 

 

 

نیستی

 

چنان دل کندم از دنیا


که شکلم شکل تنهایی ست


ببین مرگ من را در خویش


که مرگ من تماشایی ست


مرا در اوج می خواهی


تماشا کن تماشا کن


دروغین بودم از دیروز


مرا امروز تماشا کن


در این دنیا که حتی ابر


نمی گرید به حال ما


همه از من گریزانند


تو هم بگذر از این تنها


فقط اسمی به جا مانده


از آنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی


قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم


به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن


چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند


مرا در خود رها کردند


همه خود درد من بودند


گمان کردم که هم دردند


شگفتا از عزیزانی


که هم آواز من بودند


به سوی اوج ویرانی


پل پرواز من بودند


گره افتاده در کارم


به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن


چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند


مرا در خود رها کردند


همه خود درد من بودند


گمان کردم که هم دردند


رفیقان یک به یک رفتند


مرا در خود رها کردند


همه خود درد من بودند


گمان کردم که هم دردند

 

..............................................................

 

دیگر به آخر رسیدم

 

شاید این آخرین مطلبی باشه که من می نویسم . دیگه انقدر خسته شدم که حتی نمی تونم بنویسم

 

هر چه روزها می گذرن من تنهاتر و خسته تر می شوم ... می دونم شما می گین این چیزا

 

 واسه همه هست

 

ولی من دیگه نمی تونم .....

 

آخه این قلب من چقدر می تونه این زخم هارو تحمل کنه .... ؟؟؟

 

خدایا دیگه نمی تونم تو این تونل تاریک به راهم ادامه بدم .

 

خدایا این آخرین چیزی است که من از تو می خواهم :

 

یا به من توانایی بده که خود را به آخر برسانم

 

یا به من چراغی کوچک بده تا کمی راهم را روشن کند دیگر

 

 نمی توانم به این زمین خوردن ها در تاریکی ادامه بدم

 

 

 

 

و حالا انتظار قطار 

شاید این قطار منو به آرامش برسونه

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت1:56 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
خستگی

 

 

خاک خسته

 

نعره كن اي سرزمين جان سپردن

نعره كن

نعره كن اي خاك خسته ، خاك مردن

نعره كن

شب هق هق

شب پرپر زدن چلچله هاست

از غزل گريه پرم

خانه ي عم غصه كجاست ؟

اين همه جوخه ، اين همه دار

اين همه مرگ

اين همه عاشق خفته در خون

اين همه زندان ، اين همه درد

اين همه اشك

نعره هايت كو خاك گلگون ؟

خاك گل مردگي و قحطي و آفت زدگي

وطن تعزيه در مرگ و مصيبت زدگي

شب ياران ، شب زندان

شب ويراني ما

شب اعدام رفيقان گل و نور و صدا

 

 

................................................................

 

خدایا خسته شدم از خودم ...

 

خدایا خسته شدم از زندگی که دیگه نمی دونم واسه چی دارم

 

 دارم ادامه می دم .....

 

کی تمام می شود .... خسته ام

 

                                 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت1:20 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
اگه نرفته بودی

 

 

علامت سوال    

 

 

 

يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس


سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس


تو اين مثلث غريب ، ستاره ها رو خط زدم

 
دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم


يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم


ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم


بزار كوله بارم روشونه شب بزارم


بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم


داغ ترانه تو دلم ، شوق رسيدن تو تنم


تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم


من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال

قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال


بزار كوله بارم روشونه شب بزارم

بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم

 


................................................................................................

 

 خدایا به این زندگی که شده جهنم پایان بده ..... خیلی خسته شدم .....

یچه ها شما هم دعا کنید که زودتر از این جهنم خلاص بشم ...... خدایا همه

چیز رو از من گرفتی جونمم بگیر که راحت بشم

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |