تبليغاتX
--«( دریا در من )»--

--«( دریا در من )»--

و این نیز بگذرد !!!
حرکت
حرکت

حرکت از اين بيش شتابان کنيم


ولوله در ولوله باران کنيم


جنگل و شهر و ده و کوه و کمر


از نفس خويش شکوفان کنيم


دانه هر گل که تو پرپر کنی


باز بکاريم و دو چندان کنيم


پای بکوبيم و بر اريم دست


خنده زنان ترک سر و جان کنيم


روشن از ايمان به طلوعی قريب


چوبه اعدام چراغان کنيم


دل چو به پيمان خدا داده ايم


سر گرو حرمت پيمان کنيم


تا تو بدانی چه ما می کنيم


هر چه تو گفتي نکنيد ان کنيم


اتش پنهان درون، برون


از دل خاکستر ايران کنيم


شعله بگيريم از اين اتش و


مشعل تاريخ فروزان کنيم


ساخته يی هر چه تو، ويران کنيم


خواب و خيال خوشت اشفته ايم


بيش، از اين نيز پريشان کنيم


می شنوی؟ اين تپش طبل ماست


باش و ببين تا که چه طوفان کنيم


حرکت از اين بيش شتابان کنيم


ولوله در ولوله باران کنيم


******

حرکت تا پیروزی




+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
دوباره می سازمت وطن

 

دوباره می سازمت وطن

 

دوباره ميسازمت وطن

اگر چه با خشت جان خويش

ستون به سقف تو ميزنم

اگر چه با استخوان خويش

دوباره میبویم از تو گل

به ميل نسل جوان تو

دوباره ميشويم از تو خون

به سيل اشک روان خويش

اگر چه صد ساله مرده ام

بگور خود خواهم ايستاد

که برکنم قلب اهرمن

به نعره آنچنان خويش

اگر چه پيرم ولی هنوز

مجال تعليم اگر بود

جوانی آغاز ميکنم

کنار نوباوگان خويش

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1:52 بعد از ظهرتوسط -< رهگذر >- |
نیلوفر
 

نیلوفر

 

از مرز خوابم می گذشت

               سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورده ؟؟؟

         در پس درهاب شیشه ای رویاها

                         در مرداب بی ته آیننه ها

           هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

                       یک نیلوفر رویده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

           و من در صدای شکفتن او

  لحظه لحظه خودم را می مردم .

 

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستونها می پیچد .

                 کدامین باد بی پروا

             دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟؟؟

 

نیلوفر رویید

 

 

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید .

من به رویا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :

نیلوفر به همه زندگی ان پیچیده بود.

در رگ هایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بودم .....

 

 

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

 ........................

 

 

 

                          خدایا شکرگذارم

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت0:38 قبل از ظهرتوسط -< رهگذر >- |